آینده مرکانتلیسم جدید و ناسیونالیسم اقتصادی

 

 

سیاوش دانشور

 

دونالد ترامپ مرتبا سیاستهائی را اعلام و فرمانهای تعرفه صادر میکند و همزمان برای مواجهه با تناقضات و تاثیرات بلافصل بر شرکتهای آمریکائی توقفهای یکماهه و چند ماهه برای رسیدن به توافقات دو جانبه میدهد. حذف اعتبار مالیاتی خودروهای برقی از آخرین موارد است که ظاهرا به نفع تولید خودروهای بنزینی و احیای تولید داخلی آنهاست. این سیاست اگرچه به ضرر خودروسازان اروپائی در بازار آمریکا است اما امکان رقابت شرکتهای آمریکائی را نیز محدودتر میکند. اتحادیه کارگران خودرو، که نماینده کارکنان سه شرکت خودروساز جنرال موتورز، فورد و کرایسلر است، از سیاست‌های دولت بایدن برای حمایت از تولید خودروهای برقی حمایت کرده است و “شان فاین”، رئیس این نهاد، تهدیدهای ترامپ برای لغو این سیاست‌ها را مورد انتقاد قرار داده و گفته است: “صدها هزار شغل در صنعت خودرو در معرض خطر قرار دارد”. از تاثیرات بلافصل این سیاستها سقوط بازار بورس و علائم پتانسیل بروز یک بحران اقتصادی است.

عصر تکنولوژی و ناسیونالیسم اقتصادی

سیاست ناسیونالیسم اقتصادی و نسخه جدید مرکانتیلیسم با اقتصاد جهانی امروز تناقضات اساسی دارد. در دنیای امروز کارکرد سرمایه تابع یک وابستگی متقابل در بازار جهانی است. حتی قدرتمندترین اقتصادها مانند آمریکا و چین، به زنجیره و شبکه های تأمین جهانی، فن آوریهای خارجی مانند تراشه های محصول تایوان و نرم افزارهای عمدتاً اروپایی و سرمایه گذاریهای فراکشوری و بین المللی وابسته اند. هر سیاست انزواگرایانه ناسیونالیستی موجب اختلال و حتی توقف در این شبکه ها و کارکرد سرمایه میشود و اولین نتیجه آن افزایش هزینه های تولید کالاها است. در دوره کووید-١٩ بدلیل توقف اجباری در بخشی از چرخه اقتصاد جهانی، تولید با کمبود شدید تراشه ها روبرو شد.

 

مورد دیگر اینست که تکنولوژی امروز مرزها را درنوردیده و عملاً فناوری به ایجاد “مرزهای نامرئی” منجر شده است. در “اقتصاد دیجیتال”، کنترل مرزهای واقعی کشوری و منطقه ای و فیزیکی، آنهم با تکیه بر سیاست تعرفه بی خاصیت و غیر موثر است. بعنوان مثال سلطه تاکنون بلامنازع آمریکا بر پلاتفرمهای دیجیتال مانند مِتا و گوگل و یا قدرت چین در هوش مصنوعی و سرویس 5G، با هیچ تعرفه و تحریمی رفع نمیشود. پاسخ ایجاد استانداردهای جدید و نوآوری است.

 

مرکانتلیسم جدید

مرکانتیلیسم در قرن هفدهم، عمدتا توسط قدرتهای اروپایی مانند بریتانیا و هلند با هدف انباشت فلزاتی مانند طلا و نقره از مستعمرات و کسب منافع مالی و ثروتمندتر شدن بنفع خود و گسترش صادرات متکی بود. این مهم نیاز به تقویت نیروی دریایی و سلطه بر آبراه ها را الزامی میکرد. این از الزامات سیاست استعماری قدیم بود. در دنیای امروز که سرمایه جهانی شده و هر منفذ کره خاکی و بازارها را درنوریده است، در دنیائی که چند انقلاب صنعتی و تکنولوژیکی را از سر گذراند است، نسخه های جدید سیاست مرکانتلیستی و ناسیونالیسم اقتصادی جواب نمیدهد. امروز تحکیم سلطه و قدرقدرتی یک دولت امپریالیستی تنها میتواند متکی بر قدرت برتر در اقتصاد و تکنولوژی و سلطه بر فناوریهای حیاتی باشد. امروز نیمه ‌رسانا یا نیمه‌ هادی (Semiconductor)، زیرساختهای دیجیتال، کنترل بر استاندارهای جهانی بعنوان مثالSWIFT  در سیستم مالی و پروتکلهای اینترنتی که بین المللی یا دستکم بسیار گسترده عمل میکنند، از ابزار قدرت اند. به همین دلیل، جنگ تجاری آمریکا و چین صرفا بر کالاها و تعرفه بر آنها با هدف ایجاد تراز تجاری متمرکز نیست، بلکه و اساساً جنگی برسر سلطه بر فن آوریهای دوره جدید مانند هوش مصنوعی و کوانتوم است. سیاست تحریم “هوآوی” توسط آمریکا یا ممنوعیت سرمایه گذاری در بخشهای حساس چین، مصداق نوعی میلیتاریسم اقتصادی است.

 

همانطور که در یادداشت قبلی “درباره سیاستهای اقتصادی ترامپ” اشاره شد، سیاست ناسیونالیسم اقتصادی و پروتکشنیسم، اگر هدف محدود و کوتاه مدت خود را ایجاد یک تراز تجاری و تقویت اقتصاد داخلی قرار داده است، هدف بلند مدت و استراتژیک آن ابزاری در خدمت تغییرات ژئوپولیتیک و به این اعتبار فتح بازارها است و نباید صرفاً بعنوان سیاستی اقتصادی درک شود. شاید، و تنها شاید، سیاست اعمال تعرفه های تجاری و ممنوعیت های وارداتی موقتاً تراز تجاری را بهبود بخشند، اما اینها ابزارهایی برای بازسازی نظم جهانی هستند. اهداف بلند مدت آمریکا تغییر قواعد بازی جهانی با محدود کردن دسترسی چین به تراشه های پیشرفته و کُند کردن روند رشد تکنولوژیکی چین است. امری که فعلا با تحولات صنعتی در چین در همین زمینه غیر قابل تحقق بنظر میرسد.

 

سیاست ناسیونالیسم اقتصادی ترامپ به این اعتبار برخلاف ظاهرش در قلمرو جهانی فعالانه عمل میکند. یک اقدام مهم توافقات دو جانبه و چند جانبه در راستای “امریکا اول” است. بعنوان مثال نفی ائتلافهای قدیمی و پرهزینه یا بازتعریف آن طبق سیاست جدید، مانند ناتو یا خروج از پیمانها و سازمانهای بین المللی، تشکیل ائتلافها و شبکه های جدید برای ایجاد زنجیره های تأمین متحدین مانند توافق “هند، آمریکا، امارات” در کریدور اقتصادی و یا بازتعریف “امنیت ملی” و گسترش آن به امنیت انرژی، امنیت غذائی و غیره، اعمال محدودیت ها برای رقبا در بازارهای جدید از این قیبل اند.

 

تناقضات مرکانتلیسم جدید

نسخه جدید مرکانتلیسم و ناسیونالیسم اقتصادی نمیتواند در دنیای امروز بدون تناقض های خردکننده باشد. بعنوان مثال “اقتصاد ملی” در دنیای امروز معنی ندارد. نمیتوان هم بر اقتصاد ملی تاکید کرد و همزمان از عنصر رقابت آزاد و باز بودن نسبی بازارها دفاع کرد. نمیتوان در بازار جهانی کار کرد و همزمان سیاست انزاوی اقتصادی را برگزید. اینها متناقض اند و با سرشت حرکت سرمایه در تضاد قرار دارند. همینطور اقدامات و سیاستهای جاری کنونی متناقض اند و این معادله پارادوکسیکال را پیچیده تر میکنند. از یکسو با حمایت گزینشی و سلکتیو در آمریکا و تمرکز بر بازگرداندن تولید به داخل، کاهش وابستگی به زنجیره های تأمین خارجی، اولویت دهی به مشاغل آمریکایی، و از سوی دیگر رقابت در بازار جهانی با چین در امر تکنولوژی جدید.

 

آینده مرکانتیلیسم ترامپ

روشن است که مرکانتیلیسم کلاسیک مدتهاست که مرده است اما عناصری از آن با سیاستهای جاری در حال ظهور مجدد است. سیاستی که نه با تکیه اساسی بر میلیتاریسم بلکه با ابزارهای غیرنظامی مانند فن آوری، استانداردهای جدید، سرمایه گذاریهای هدفمند در زیرساختها به دنبال سلطه جویی است. به این معنا، کنترل جریان داده ها در سیستم دیجیتال، سوبسید سنگین برای صنایع پاک به بهانه محیط زیست، ابتکار “اروپای سبز” و یا طرح کمربند و جاده چین، تقابلهای جهانی و منطقه ای اند که هدفی جز تقویت نفوذ ژئوپولیتیک و منفعت اقتصادی قطبهای ذینفع ندارند. مرکانتلیسم جدید و تلاش برای “آمریکا اول” و “بازگشت آمریکا” تلاشی برای تداوم سیاست امپریالیستی و اعاده موقعیت رهبری جهانی آمریکا است. این امپریالیسم صرفاً به میلیتاریسم متکی نیست بلکه اقتصادی- تکنولوژیکی است. میلیتاریسم وجه تکمیلی آنست. این سیاست در بلند مدت نمیتواند ادامه یابد و در یک دراز مدت پایدار بماند.

 

جهان مدتهاست که فاقد یک رهبری منسجم و ساختارهای تعریف شده و قابل قبول است. دنیای امروز از پایان جنگ سرد و شکست بحث “نظم نوین جهانی” مدتهاست پایه های نظام “چند قطبی” را شکل داده است و به سمت قوام نظام چند قطبی و بلوک بندیهای امپریالیستی میرود و هیچ قدرتی نمیتواند به تنهایی قواعد دنیای امروز را دیکته کند. کشمکش و رقابتهای کنونی برسر حدود و ثغور این چهارچوبها است.

 

٦ مارس ٢٠٢٥